با من بيا به باغ محبّت به كوى عشق * تا جان رها ز دغدغهء شور و شر كنيم
با من بيا ، ز مهلكهء دهر وارهيم * فكرى به حال خاطر خونين جگر كنيم
با من بيا به سير و تماشاى كهكشان * تا فهم خود ز راز جهان بيشتر كنيم
با من بيا به وادى شعر و سخنورى * شايد مس وجود در اين كوره زر كنيم
دستوپاگمكرده
هرچه از امروزها اميد فردا مىكنم * مشت خود هر روز گويى بيشتر وا مىكنم
اى بسا امروزهايم جمله شد ديروزها * خام طبعم ، خويشتن را خويش رسوا مىكنم
پاى تا سر زندگى رؤياست ، يا رنگ و رياست * گو به تعبيرى منَش تعبير رؤيا مىكنم
يا تماشاخانه است و بازى بازيچهها * هر نفس ، هر پرده ، هردم كش تماشا مىكنم
بىخيالم ، گاه و گاهى غرق در انديشهام * دستوپاگمكرده را مانم ، تقلّا مىكنم
چرخ را چون است يا ربّ كار و اين چرخندگى * تا كجا ؟ تا كى ؟ ندانم ، فكر بىجا مىكنم
آفتابى گاه ، گه بارانى و گه بادى است * نيست جز اين ، بىسبب اينجا و آنجا مىكنم
سفلگانش بيشتر در ناز و نعمت غرقهاند * كار بدتر مىشود ، هرچند دعوا مىكنم
دشمن عشق و صفا و مهرورزىهاست او * لاجرم با دشمن جانى مدارا مىكنم
سنگ جورش را « سخنور » جامجمها خوردهاند * من هنوز انديشهء نادار و دارا مىكنم