خاكسار
دلبر آمد اين دل سرگشته را خون كرد و رفت * شعلههاى عشق را در سينه افزون كرد و رفت
من كه عمرى مىزنم در نزد رندان لاف عقل * با نگاهى او مرا مجنون مجنون كرد و رفت
تا غمش را در دل افسردهء من جاى داد * هركه در اين خانه مأوا داشت بيرون كرد و رفت
بذر مهرش را به دشت سينه چون پاشيد او * چشمهسار ديدهام را رشك جيحون كرد و رفت
من كه سر بر نُه رواق چرخ مىسودم ز فخر * خاكسارم ز آن قد و بالاى موزون كرد و رفت
بوسه بر دلدادگان ، آن يار افسونگر نداد * تشنهتر « سرشار » از آن لعل ميگون كرد و رفت
خواجه از اموال نامشروع دينارى نبرد * مىندانم خويش را بهر چه مديون كرد و رفت
اى اشك !
هواخواه توام بسيار ، اى اشك * قدم بر ديدهام بگذار ، اى اشك
بهسان مرغ شب در انتظارت * نشستم تا سحر بيدار ، اى اشك
به دست آه و آتش بند امشب * منِ افسرده را مسپار ، اى اشك
نمىشويى غبار چهرهام را * ز ما بيگانهاى انگار ، اى اشك
چه شبهايى كه ما باهم نشستيم * كنار دل برادروار ، اى اشك
چو مىبينى ز پا افتادهاى را * نجنبى گر ز جا ، زنهار ، اى اشك
نديدم چلچراغى چون تو كز او * شود روز ستمگر تار ، اى اشك
چه زيبا مىكَنى بنيان ظالم * چه نيكو مىكنى پيكار ، اى اشك
الهى ! چشمهات همواره جوشان * بماند ساغرت « سرشار » اى اشك
دلسنگ
لبت از غنچه بسى تنگتر است * دلم از روى تو گلرنگتر است
در تو اشكم ز چه تاثير نكرد * مگر از سنگ دلت سنگتر است
به تو سوگند ، كه تار دل من * با جفاى تو خوش آهنگتر است