با دل باورشكنان
رفتم از كوچه انديشه برون سرشكنان * خستهدل سوخته جان با دل باورشكنان
نيست در گوهر پاكم خلل از كينه ولى * دلم آشفته شد از غفلت گوهرشكنان
چه هنر بتشكنى تا بود آزر آبتگر * خود به خود بت نبود تا بود آزرشكنان
خبر مرغ قفس را به چمن خواهم بُرد * گر گذشتم به سلامت ز بر پرشكنان
خود نه خارى ز دلخسته من كس نگرفت * كه شكستند پر رفتنم اين پرشكنان
بر در بسته ميخانه به حسرت ديدم * در دلم مىشكند خنجر ساغرشكنان
آخر اى خنجر مردم كُش بيگانهپرست * خوش نشستى به تنم در شب خنجرشكنان
پاس ما مردم آزاده بداريد كه ما * تاج برداشتهايم از سر افسرشكنان
ديدارها ، ميعادها
يا با تو امشب مىروم تا شهر سبز يادها * يا شمع جان را مىنهم در رهگذارِ بادها
زيباى شيرينوش بنه ، تو تيشهاى در دست من * تا بار ديگر بيستون بيند به خود فرهادها
بازآ ، نگار ديگرى از ديدهات خواهم كشيد * يا وصف چشمانت كنم ، با بهترين سروادها
بگذار تا دنياىِ خود بينم به چشم شرقيت * بگذار در گوشت كنم ، فرياد از بيدادها
لب از سخن گر بستهام ، فارغ اگر بنشستهام * اما به چشم سبز من ، بينى بسى فريادها
بازآ ، به لبهايم نشان ، گلبوسهها ، گلخندهها * بنگر چسان افسردهام ، در صحبت گلبادها
كى مىرود از خاطرم ، كان روزگاران با تو بود * در سايههاى نارون ، ديدارها ، ميعادها
پايان نمىگيرد به خود ، راهى كه بگرفتى « سحر » * هرگز نميرم ، تا بُوَد ، در مرگ من ميلادها
داستان عشق
تا به دريا بُردهام آتشفشانِ عشق را * كس دگر باور ندارد داستانِ عشق را
تا سترون ، مامِ هستى گشت از عشق آورى * گور زارى تيره مىبينم جهانِ عشق را
تا پسند خاطرِ ما ، داستان ديگرى است * محرمى كو تا نويسد داستانِ عشق را