بازتاب آتش دل ، ديده را خون مىكند * چهرهء آيينه سرخ است از غم فرداى من
روشنى بر آسياب تلخكامى خنده زد * دندههاى چرخ سرگردان به زير پاى من
تا مروّت چون سفالينى شكسته مىشود * ترك غفلت مىكند ، آيينهء رؤياى من
زندگى ، نيلوفر شاداب فرداى شماست * كهكشانى رويد از خورشيد « شبپيماى من »
شاخهء آواز را سازى زنم تا بشكفد * درگذر اى ابر بىحاصل ! تو از صحراى من
جوانى و پيرى
اگر گردون سنگى خاك سازد گوهرم را * به خونخواهى كنم آتشكده خاكسترم را
دلم در اشتياق يك شكوفه سوگوار است * زمستان پنجه مىسايد كنون بار و برم را
بهار ! آيينه گردان قنارىهاى رنگين ! * خط سبز اهورايى بزن بالوپرم را
كجايى قلّه بر دوشِ فلكساى و زمين پوى ؟ * به سيلاب خزر ، تبديل كن ابر ترم را
هلا ! تندر ! كه آتشهاى مشتت شبشكن باد * به توفانهاى آذر ، شعله گردان اخترم را
ببار و بشكفان ، اى آسمان ! دشتِ كويرم * كه مجنون مىكند خنديدنت ، نيلوفرم را
خيال آسمانى را گذر بر طور معنيست * بتازان ، اى بهاران ! زمهرير خاطرم را
زنم آتش به خشكستان ، به دريا پا گذارم * كه تا پُر سازم از موج جوانى ساغرم را