در اين هواى كه مرغانِ واژه مسمومند * بيا بيا كه من و تو نه كم ز شهبازيم
من خدا را مىشناسم
اى خداگويان ، خداجويم ، خدا را مىشناسم * بر خلاف مدعاتان ، كبريا را مىشناسم
من به خود چون ديگران ، هردم دروغى را نبندم * تا به دل پاكيزهگون آيينهها را مىشناسم
اى به شب واماندگان از انجمادِ فكرتان * در شب معراج انسان ، مصطفى را مىشناسم
اى سمندرهاى رنگ از سبزهء صحرا گرفته * هم خدا را مىشناسم هم شما را مىشناسم
هر زمان با رنگ نو بينم شما را ، روبرويم * روحِ خنجرخوردهء پاك صفا را مىشناسم
دست همراهى اگر گاهى كسى سويم گشايد * خنجرِ پنهان به دستانِ ريا را مىشناسم
اى فناسازان ، چو منصور ار فنا گردم چه گردد * من چو او دروازهء شهر بقا را مىشناسم
مىكشم پَر هر زمان تا بارگاه كبريايش * ليس لا انسان الا ما سعى را مىشناسم
مدعى گو هرچه مىخواهد بگويد اى خدا * من خدا را مىشناسم ، من خدا را مىشناسم
مسوزان وطنم را
اى آتش سوزنده مسوزان وطنم را * اين خاك هنرخيز سراپا محنم را