هر گوشه از اين خاك مرا خاطرهاى هست * از من مَستان گلشن ناز و سمنم را
اينگونه كه امروزه ز هر گوش نواييست * ترسم كه بسوزند ز حرفى چمنم را
ايران من ، اى عشق من ، اى زندگى من * خواهم كه بدوزى تو به راهت كفنم را
آن لحظه كه پرخون شودم حنجره از تير * چون كاوه فرازم به فلك پيرهنم را
چون مرغ حق از دل بكشم آه ، وطن ، آه * چون خنجر برنده نمايم سخنم را
در ديدهء من خار مغيلان تو سرو است * بگذار پر از لاله كنم باغ تنم را
بر پيكر من نقش شود نقشه ايران * پرخون چو نمايند به خنجر بدنم را
ايران من و ، ميهن و ميهن « سحر » من * هرگز نفروشم به جهان ، جان منم را
اندوه جاودانه
شكسته شيشهء شب شعر عاشقانهء من * بيا بيا و ببين گريهء شبانهء من
من آن درخت جوانم كه از سياهى بخت * به شاخه سر نزده خشك شد جوانهء من
نشسته بر لب سردم اگرچه مُهر سكوت * بخوان ز ديدهء گريان من ترانهء من
كنون كه رهرو دروازههاى شهر شبم * نگاه گرم تو باشد چراغ خانهء من
كنون كه گاه جدائى رسيد و كوچيدن * نثار پيكر تو اشك دانه دانهء من
برو ترانهء من اى فسانهء الفت * اگر ز خلوت شبهاى شاعرانهء من
سرود نغز « سحر » را ز سربهمهر تو باد * سكوت تلخ تو اندوه جاودانهء من