بيت بيت داستانش بر لبم آبانه است * بسكه خواندم داستانِ باستانِ عشق را
اى دريغا غير فردوسى نديدم عاشقى * تا دهد اينسان ، به جان ، شرح و بيانِ عشق را
گر تو هم از عشق روگردان شوى ، اى واىِ من * جز تو ديگر از چه كس پرسم نشانِ عشق را
تا تو در من مىنوازى شورِ مجنونواريم * از سرِ اخلاص بوسم آستانِ عشق را
يك نفر در گوش من ، پيوسته نجوا مىكند * با غزل ، تا زنده سازد نيمه جانِ عشق را
اى چو من گمگشتگانِ كوىِ يارى ، سر كنيد * دلنشين افسانههاى دلستانِ عشق را
در كدامين باغ سروى مانده تا سامان دهم * قمرى سرگشتهء بىخانمانِ عشق را
در آغوش گور
نمودِ نور در جام بلورم * وجودم هست ، امّا بىحضورم
چو سايه ، گرچه عمرم بسته بر توست * ولى چون سويم آيى از تو دورم
به چشمِ آنكه رازِ ديده داند * نگاهى ملتمس در چشمِ كورم
توانم نيست گفتن زانچه ديدم * در اين بيغوله ، من سنگِ صبورم
ز ناپيدايى خود آشكارم * كه در آئينه هم تصوير نورم
چو تارم ، از نوا ، افتاده بر خاك * مگر سرپنجهاى آرد به شورم
مپنداريد مشتى خاك اينجاست * منم ، خوابيده در آغوش گورم
به روح تشنه حافظ
بيا به شهرِ غزل اسبِ تازهاى تازيم * به سوگ روح محبت ، ترانهپردازيم
مگر ز دوزخ پندارمان رها سازد * بهشتوار اميدى كه باز مىسازيم
در اين ديار سياهى ، كه نيست راه گريز * بيا بيا كه من و تو دو بال پروازيم
گريزگاه اميديست ، زين ديارِ بلا * به شوق رفتن و رفتن ، اگرچه سربازيم
به روح تشنهء حافظ قسم كه مىبوسيم * در اين ديار ، اگر طرح نو نيندازيم
نهال سبز غزل ز آفتاب مىسوزد * مگر به گريه شبى را دوباره آغازيم