سنبله تو هست يكسر خار راه مرد و زن * سنبله من هست دايم قوت جان شيخ و شاب
امتحان را يكدو سال افزون نه كاندر راغ و باغ * سايهء احسان نيفكندم بر آباد و خراب
قحط سالى شد كه كس بر قرصهء نان ننگرد * جز به خوان آسمان اندر به قرصه آفتاب
قرصهاى جز دو نبينى ، و آن به خوان آسمان * خوشهاى جز يك نبينى ، و آن نبينى آسياب
از زمانه گُربهگون مردم هماكنون گُربهسان * زادهء خود را چنو آهو بره سازد كباب
چون سحاب اينسان سخن در فضل خويش آغاز كرد * سخت غضبان و دژآگه شد سپهرش در جواب
گفت از دريوزهء ديگر كسان چندين ملاف * خوش نه از واجب زكاتى دعوى صاحب نصاب
سال و مه شهروزهسان زى لجّه در آمد شدى * جز تكدّى چيست داعى زين ذهاب و زين اياب
عالم سفلى همه پروردهء احسان ماست * پيشكاران مناند اين با دو آتش خاك و آب
از صعود اختر سعدى زمين آرم نعيم * وز قران كوكب عيسى محيط آرم سراب
قبض و بسط آرد همه در روشنانم اعتصام * نيك و بد دارد همه با اخترانم انتساب
واسط روزى منم ، زيراكه بر ارمان خويش * بهرهاى بخشم به هركس ، چه شرنگ و چه جلاب
اين دو اندر داورى كز پيشكاران قدر * شد تنى آگاه و در تكتاز آمد با شتاب
از سحاب و از سپهر آن كو همىبشنيده بود * با قضا گفت و گرفت از روى اين معنى نقاب
شد قضا در خشم و كرد آن هر دو مجرم را طلب * منهيى رفت و جنابه بردشان در آن جناب
با سپهر آغاز كرد آنگه كه : اى ناراست پو ! * صبح و شام از خون خلقت دست و دامن در خضاب
تو سرايى ، من ز اختر آورم نعماى نغز * او سگالد ، من ز باران پرورم درّ خوشاب
واسط روزى ازاينرو خويش را پنداشتيد * اندر اين عصيان شما را تا چه پيش آيد عقاب
آن دهد روزى كه گر نقش كفَش پيدا نگشت * واسط روزى مؤيّد باز ماندى در حجاب
خسرو گيتى كه اندر كفّهء احسان او * عالم و آدم سبكتر باشد از پرّ ذباب
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 636
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٣٦