سنبل مشكين پريش كرده به سورى * چشمهء نوشين نهفت مانده به ظلما
هندوى جو زن گرفته حقّهء مرجان * زنگى لاعب سپرده ساحت نعما
نسخهء زلفت شبان تيره به خوابم * چون دل مجروح را شوم به مداوا
اين به خلافت و من رهين خلافم * چارهء زخمين كنم به عنبر بويا
در مدح مولا على عليه السّلام
اى علىّ مرتضى ! اى كارفرماى قضا * اى سپهر و صد سپهر اندر مديحت مستهام
تو مثال ايزدى در تو ازل پيشين رقم * تو كتاب عالمى در تو ابد مشكين ختام
روى تو يك تابش افكند و همىگفتند ز صبح * موى تو يك جنبش آورد و همىخواندند شام
ذرّه ذرّه اين جهان عضو تو و جزو تو است * عضو را و جزو را از شخص و كلّ باشد قوام
صد هزاران موسى از برق تجلّى سوختى * روى تو گر بركشيدى اين حجاب تيرهفام
نيستى يزدان كه تو نام و نشان آوردهاى * كس از آن ذات مقدّس نه نشان داند نه نام
خواستم گويم زمام كايناتت در كفت * نيك چون ديدم ، تو خود هم كايناتى هم زمام
انبيا امواج و شخص توست جوشنده محيط * اوليا امطار و ذات توست بارنده غمام
خاك بادم بر دهان ، مدح تو و آنگه چون منى * كس به گردون چون تواند بر شدن از راه بام
عزلتى ده ، تا كه در بندم غنى را چون فقير * همّتى ده ، تا كه نشناسم سخىّ را از لئام
اين دوبيتى چند آخر از نقوش و از صور * اين جدايى چند آخر در ضيا و در ظلام
بام كن اين شام بر من ، تا دگر يكسو شوم * در ابد نور ازل ، در شام بينم روى بام
حقّ چو با نام و نشان آيد ، تويى نام و نشان * هم تو ذات لايزالى هم تو حىّ لا ينام
در حكمت و اندرز
اى نامهات چو صفحهء خورشيد خوشنمود * وى جامهات چو ارغن ناهيد ، خوشنوا
در نامهء تو ظلمت و نور است مجتمع * و آن نور از تجلّى طور است در ضيا
در اين سواد اعظم ، نور سياه دان * اين است ظلمتى كه بود مايهء بها