رود دريايى
غوطهور در كام گردابى هنوز * غرقه گشته ، فكر پايابى هنوز
بانگِ نوشانوش شبهايت گذشت * بىخبر از روز ، در خوابى هنوز
آفتابى مىدميد از سمت شوق * همنشين كرم شبتابى هنوز
گوهرى در خوشههاى ماه بود * انعكاسِ قلبِ بىتابى هنوز
جلوهء آيينه از رخسار دوست * شكل يك تصويرِ در خوابى هنوز
روزگارت كشتى توفان زده * چون حبابى ، خانه بر آبى هنوز
پنجههايت تار روحم را گسست * ضربهء ناساز مضرابى هنوز
رودِ دريايى ، به دريا مىرسد * مانده آبى ، فكر مردابى هنوز
در سوك دكتر حسينعلى هروى خون غزل
نوبهار است و جهان در غم تو بارانيست * ساحل از صبح جنون ، تا به ابد توفانيست
ابرها ، مويهكنان ، سينهء خود مىكوبند * آسمان ، صيحهزنان ، در قفسى زندانيست
كوهِ استوار ، گريبان تحمّل زده چاك * شعلهء داغ درون ، آينهء حيرانيست
سوگوار است قلم ، خون غزل شعلهكشان * از بلنداى سخن مىچكد و طغيانيست
قامت كوههء خورشيد خميد از ماتم * حاصل دشت سحر ، با سفرت ويرانيست
بالِ پروازىِ ما را تو بُدى شهپر شوق * آوخ ! آوخ ! كه كنون موسم پرافشانىست
تو زدى بر نگهِ تشنهء دفتر آبى * عقد زرّين ادب ، شرح تو را ارزانيست
نام تو ، رونق بازار غزلخوانى ماست * يادِ تو ، راهبر قافلهء عرفانيست
شاخه آواز
درگذر اى ابر بىحاصل ! تو از صحراى من * صخرهها ، گوهر شوند از قهقهِ درياى من
برگريزان ، چشمه را در شوق رويش مىبرد * آسمانى دارد از گلهاى خون ، شبهاى من