آنكه مهد او در ايوان بود پرّ جبرئيل * آنكه رخش او به ميدان بود دوش مصطفى
ذرّهذرّه اين جهان عضو تو و جسم تو است * نيست جز عضو تو و جسم تو هرچ آن جز خدا
يا ربّ از عضو تو چون عضو تو را آمد گزند * يا ربّ از جسم تو چون جسم تو را آمد جفا
خاك خون شد ، چرخ خون باريد چون خون تو ريخت * تن همانا در بلا افتد چو دل شد مبتلا
هم رضا و هم قضا ، گلهاى بستان تواند * چند ايماى و كنايت ، هم رضايى هم قضا
صد هزاران جلوهگه دارى تو هردم ز آن يكى * آن تن مردانه باشد كاندر آمد در غزا
حمله بردى و ددان را از ردان بردى طعام * ويله كردى و جبان را از جبين كردى فنا
گفتهء تيرت شهاب است و بدانديش تو ديو * گفتهء تيغت شرار است و هم آوردت گيا
يك هزار و نهصد و پنجاه و شش زخم از عدو * بهره بردى و نديدى جز عنايت ز آن عنا
حسن يار
چهره فروزان بهسان آتش سوزا * و آن گره زلفكان چو عود مطرّا
چنبر عشقت كمند گردن گردون * تابش چهرت درخش خاطر بيضا
حسن تو مشهورتر ز پرتو خورشيد * وصل تو كميابتر ز سايهء عنقا
كرته مشكين فلك فلك همه خاور * سينهء سيمين جهان جهان همه خارا