نور سياه ظلمت و حيوان مقام قرب * حيوان و ظلمت همه شد آشكارها
ما جان به بزم مهر درخشان كشيدهايم * ظلمتكده جهان نكند تيره جان ما
سيم سپيد و سنگ سيه پيش آن يكيست * گر زرد و سرخ دهر دنى دل كند رها
مال است مار ، مار بود آفت روان * و آمال در دل تو چنان خفته اژدها
زين مار و اژدها اگرت جان مسلم است * هردم تو را از عالم بالا رسد ندا
من در هواى آنكه هواها همه از اوست * دل بردهام سلامت از اين دهشت و هوا
گر جامه رنگ رنگ به بر آورى ، چه غم * دل را ز زنگ رنگ همىدار باصفا
بىرنگى است رنگ تو رنگى به كار زن * اى رنگهاى تو همه نيرنگ و كيميا
لا خم رنگ رز بود و تا در آن درى * بىرنگ از ميامن « الّا » شوى تو « لا »
دل را ز رنگها همه كن صاف تا كند * هرگونه رنگ رنگ همى در دل تو جا
نيرنگ روميان بود و رنگ چينيان * ايوان دل چرا نكنى صاف از ريا
مناظره
آن شنيدستى كه خصمى سپهر است و سحاب * دوش باهم تا بگه بودند در خشم و عتاب
اين همىگفتا مرا باشد بر افزون صدر و قدر * و آن همىگفتا مرا باشد فزونتر جاه و آب
پيش دستى را سحاب آشوفت گيتى بر سپهر * با زبان رعد گفت اى نابكار ناصواب
تو نهاى چو من ، چرا ؟ زيراكه ايزد برنهاد * دفتر توجيه روزى مر مرا در فتح باب
از شقايق من طرازم قرطهء ياقوتگون * از شكوفه من فرازم خيمهء سيمين قباب
اژدها شكلم ، از آن دادم به دل گنج روان * آسكون قدرم ، از آن ريزم ز كف درّ خوشاب
پويهام چون باد صرصر ، پيكرم چو پيل مست * جنبشم چون مار گرزه ، ويلهام چون شير غاب
آب و آتش گر نديدستى برآيد توامان * برق و باران مرا بين ، انّه شىء عجاب
تو چو من آتش فروزى ، من چو تو آتش نهاد * آتش من آب حيوان ، آنِ تو نار عذاب
آتش من گلستان را آورد در آب و رنگ * آتش تو مردمان را افكند در پيچوتاب
سنبله تو برفروزى ، سنبله من بركشم * ليك از اين هر دو ، يك را كرد بايد انتخاب