رنج را داند چو راحت ، مرگ را گويد پزشك * زهر را خايد چو شكّر ، درد را خواند دوا
تو به مه آنسان نبينى كوى بردى اهرمن * تو به گنج آنسان نپايى ، كاو به كام اژدها
دردمند دوست با راحت نگيرد دوستى * آشناى عشق با شادى نگردد آشنا
ماه را ماند كه در فانى شدن يابد فروغ * شمع را ماند كه در گردن زدن يابد بقا
طاعت يزدان كند نفكنده چشم اندر بهشت * خدمت سلطان كند نابسته طمع اندر عطا
با كمند عشق بربندد همى بازوى عقل * با سمند فقر بسپارد همى ميدان لا
جان دهد بىآنكه بشناسد همى جان را ز جسم * سر دهد بىآنكه وابيند همى سر را ز پا
آب شمشيرش به كام اندر همىبخشد حيات * برق پيكانش به چشم اندر همىباشد ضيا
در مصاف عشق خونخواره به فتواى خرد * شاد و خندان اندر آيد چون حسين كربلا
قرّة العين بتول و درّة التّاج رسول * چشم جان مجتبى و نور چشم مرتضى
علّت هفت و چهار و مصدر هر دو گهر * سيّم هشت و چهار و پنجم آل عبا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 632
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٣٢