جان كلام
جانا ، تو از گل و از غنچه برترى * گل كى نموده چنين ناز و دلبرى
ديگر به باغ و گلستان گذر چرا * وقتى شميم گل و مشك و عنبرى
گر پرده برفكنى از جمال خود * دل را ز عابد و زاهد همىبرى
هر سو كه مىنگرم جلوههاى توست * نقشى شدى كه به هرجا مصوّرى
شيرينتر از شكرى با تبسّمت * گويا حلاوت قند مكرّرى
هم مىگدازى و هم مىنوازىام * من در شگفتم ازين نابرابرى
يارا مدد ، كه ز عشقت فتادهام * اى آيتى كه مرا يار و ياورى
تيغ جفا ، به اسيرت روا مدار * روح مرا كه به يك جا مسخّرى
من معتكف شوم آنجا كه رفتهاى * شايد دوباره از آن كوچه بگذرى
در پرده مانده مرا زار عاشقى * ترسم بيائى و اين پرده بر درى
حاجت به ميكده هرگز نمىشود * چون بادهاى تو و هم جام ساغرى
گويند « سالمى » غزلى ناب گفته است * جان كلام منى در سخنورى
سوگند
دلارا ، ما بدين پيمانه سوگند * به افسون تو اى فتّانه سوگند
به نوشانوش بزم بادهنوشان * به مينا و مى و ميخانه سوگند
به از خود بىخودىهاى شبانه * شرنگ خندهء مستانه سوگند
به خلوتگاه شب در حال مستى * به شمع و لاله و پروانه سوگند
به آن داغى كه ليلى را برافروخت * به آن سرگشتهء ديوانه سوگند
به پيمانى كه مجنون باوفا داشت * به آن كاخى كه شد ويرانه سوگند
به آن سوسوى فانوس شكسته * در ايوان سياهخانه سوگند
به آن ماتم ، كه دل را مىفشارد * به هر كنجى در اين كاشانه سوگند
به جانبازى كه در قربانگه عشق * كند جان را فدا مردانه سوگند