بخوان تو « كاظم » ازپافتاده را اى دوست * كه من تمامى عمرم تو را صدا كردم
جام بلور
همچون ستارهاى ز شب من عبور كن * اى ماه من بتاب و مرا غرق نور كن
هرچند ماندهاى به خيالم پريش و زار * بار دگر بيا و به يادم خطور كن
صبرم به سر رسيد و شكيبم تمام گشت * اينك مرا به گوشهء چشمى صبور كن
دل جز شكستگى و جفايت نبرد سود * رحمى برين شكستهء جام بلور كن
فرصت ز كف برفت سليمانيت چه شد ؟ * يكلحظه هم ز عاطفه رحمى به مور كن
خورشيد هم به آينهدارى چو روى توست * وقت سحر رسيده ، طلوعى ز دور كن
دلدادگى خصيصه عشق است آشنا * دل را پر از حلاوت شور و سرور كن
خاطر از اين خوش است كه ياد تو مىكند * من را قرين منت يكدم حضور كن
ميخانهاى مگر كه چنين مست مىكنى * اين مستىام به ساغر و جاى وفور كن
از « سالمى » مپرس كه عشقت چه مىكند * راز مرا به دفتر شعرم مرور كن