بيستون را روى سينه نقش داد * نقش فرهادى در اين عالم نهاد
جام مى را بىتأمل در كشيد * در حضور آن تواناى فريد
با وضويى رنج فرقت دور ساخت * آب پاكى بر سروصورت نواخت
شهر دل را نيتى داد از وفا * نيتى از باب اخلاص و صفا
نام آن محبوب را فرياد كرد * دل ز اين كون و مكان آزاد كرد
چند ركعت از منيتها جدا * « پله پله تا ملاقات خدا »
فارغ از انعام دنياى وجود * خاضعانه با ركوعى و سجود
تا وصال حق تعالى مىدوم * ذرهاى از خاك كويش مىشوم
عشق آيا بوى موى دوست نيست ؟ * عشق تنها سحر روى دوست نيست ؟
عشق دلبر پرشدن از سادگيست * عشق تنها مستى و دلدادگيست
عشق يعنى سوختن با ساختن * جان خود در راه جانان باختن
عشق تنها لا فتى الّا على است * عشق در ژرفاى جانم منجلى است
عشق تنها راه پرفضل جلى است * عشق من راه حسين ابن على است
عشق را انكار كردن نابجاست * عشق اصلى عشق معبودم خداست
تب انتظار
شبانگاه است و من مست و غريبم * بيا بنشين كنارم اى حبيبم
الا اى دلرباى خوب و نازم * بيا تا با تو گويم درد و رازم
خموشى زانِ من بود و تويى نور * منم ديو و تويى افسانه ، اى هور
تمام هستىام يكسو ، تو يكسو * تو ماهى ، مهربانى ، خوب و نيكو
به يادم هست آن شب خنده كردى * وجودم را به جامى زنده كردى
به يك لبخند تو ديوانه بودم * ز جام لعل تو مستانه بودم