گر غزلهاى تو را « كاظم » بخواند آن غزال * مىنشيند در فراقت سوگوارى مىكند
چه هستم ؟
در چاه زنخدان تو مستغرق و مستم * من سالك ميخانهام و بادهپرستم
عهدى كه ببستم ، نروم جانب خمّار * مستانه به محراب دو چشم تو نشستم
هرگز نهراسم ز خمار مى و مستى * چون بادهء باقى زده و مست الستم
جام نگهت را به دوعالم نفروشم * گر آن بستانم ، به خدا خائن و پستم
در بند سر زلف تو اى دوست چه نيكوست * زنجير اسارت كه زدى بر سر و دستم
پيمانشكنى شيوهء دنياست و ليكن * اى آيت جان عهد وفا را نشكستم
هرجا كه توئى مسجد و ميخانه همانجاست * آنجاست كه من غير تو از جمله گسستم
در آتش عشقت صنما بالوپرم سوخت * هرگز من از اين آتش سوزنده نجستم
بايد كه بميرم ز فراق تو نگارا * هستى تو و من نيز دلم را به تو بستم
« كاظم » چه بگويد كه چهها بر سر او رفت * اين دل بدرانيد و ببينيد چه هستم
تو را صدا كردم
سپردهام به تو دل را ، ولى خطا كردم * هزار مرتبه گفتم ، چرا چرا كردم
به غربتى كه كسى مال ما نمىپرسد * دل شكستهء خود ، با تو آشنا كردم
به روزگار جفاپيشه خود ندانسته * كه دل سراچهء عشق تو بىوفا كردم
چه غنچههاى بهارى كه در كنارم بود * ميان آنهمه گلها تو را جدا كردم
چه لحظهها كه به راهت قلندرى كردم * به شوق ديدن رويت خدا خدا كردم
به سوگوارى دل بسكه ضجّهها زدهام * فضاى سينهء خود دشت نينوا كردم
تو شاهزادهء حسنى تفقدى بنما * كه من جوانى خود در رهت فدا كردم
ببر به ساحل ايمن سفينهء دل را * تو را به كشتى عشقم چو ناخدا كردم