يك حرم آيينه
ديشب تمام دشت ، غرق ناز مىشد * با يك نگاه صبح ، گلها باز مىشد
ديشب تمام دشت ، غرق ياسمن بود * لبخند گلهاى بهارى سهم من بود
من با شقايق تا سحر بيدار بودم * چون زخمه ديشب همنشين ناز بودم
ديشب تمام آسمان در مشت من بود * ناهيد مثل حلقه در انگشت من بود
ديشب تمام صوفيان در ذكر بودند * ديشب تمام عارفان در فكر بودند
ديشب ملائك تا زمين پرواز كردند * شام مرا سرشار از آواز كردند
دست خدا ديشب زمين را نور پاشيد * از شهر مكّه تا فراز طور پاشيد
ديشب همه پيغمبران بىتاب بودند * در انتظار رؤيت مهتاب بودند
يوسف اگر آزاد از بند بلا شد * سرمست از جام تولّاى شما شد
زيباترين گلواژه هم نام تو گرديد * ديدم كه موسى مست از جام تو گرديد
شب بود امّا بىخبر خورشيد گل كرد * بر برگ گلها شبنم توحيد گل كرد
ديدم كه كعبه بر ملائك ناز مىكرد * آغوش خود را بر محمّد باز مىكرد
ديشب زمين هم ميهمان آسمان بود * ديشب خدا سرگرم كارى بس گران بود
وقتى نبودى غنچهها افسرده بودند * تا تو نبودى اين خلايق مرده بودند
تا آمدى ديدم كه جبرائيل آمد * مينا به كف تا حجر اسماعيل آمد
ديشب به دستانش تو جام نور دادى * حتى تو موسى را عبور از طور دادى
بازار يوسف نيمهشب از سكّه افتاد * تا عكس رويت بر زمين مكّه افتاد
تو مثل آيينه دلى بىكينه دارى * در چشمهايت يك حرم آيينه دارى
بزم نور
ديدم كه ميان دشت خون افتادى * در بزم خدا تو لالهگون افتادى
تو سرو بُدى جان به فداى ادبت * در پاى چه كس تو سرنگون افتادى