هميشه مى خورم و حرف عشق را بزنم * ز كس هراس ندارم اگر ترا دارم
ميان مسجد و ميخانه مىدوم از شوق * دلم خوش است كه هم مروه هم صفا دارم
به روز عيد به مقتل مرا ببر اى دوست * ذبيح عشق توام خيمه در منى دارم
به روى دست مرا تا حريم او ببريد * كه سينه شعلهور از عشق مرتضى دارم
نقش دل
نه همدمى نه رفيقى نه آشنا مانده است * ز دوستان كهن غم براى ما مانده است
هزار قافله از كوى ما گذر كردند * ولى به دشت دلم نقشهاى پا مانده است
به زير بار محبت مباد خم گردم * كنون كه بار محبت به دوش ما مانده است
به بوى آنكه ببيند دلم دوباره تو را * نگاه صبح به سجادهء دعا مانده است
هديهء غم
از دست خويش دامنت اى غم نمىدهم * غم هديهء خداست به عالم نمىدهم
گر ملك جم به نام من خسته دل كنند * اين ملك را به لحظهاى از غم نمىدهم
جامى كه داد ساقى مجلس به دست من * آن جام را به جام تو اى جم نمىدهم
اشكم كه همدمم به شب هجر گشته بود * اين اشك را به چشمهء زمزم نمىدهم
زيارت خورشيد
دوباره اين دل خود را به آب خواهم زد * به ياد نرگس مستت شراب خواهم زد
به شام قدر ز خمخانهء محبت تو * هزار باده به بوى صواب خواهم زد
براى چيدن يك گل ز بوستان ادب * سحر به توسن عرفان ركاب خواهم زد
به صبح وصل به گاه زيارت خورشيد * قدم به صحن تو اى آفتاب خواهم زد
به قصد خواندن يكآيه از فضائل تو * ز شوق بوسه به دست كتاب خواهم زد
به ياد روى تو اى تكسوار كشور عشق * قدم به دشت بلا با شتاب خواهم زد