ميهمان اسير
شب نشانه رفته است سينهء كوير را * در كمان نهاده است ، چرخ سفيد تير را
شب بهسوى صبحدم هرچه پيش مىرود * غم احاطه مىكند ، نخلهاى پير را
گام مىزند كسى با اذان ميان شهر * در ركاب او اذان مىرود مسير را
مىرود غريبهاى ، آخر اين زمان فقط * چاه مىشناسد اين مرد سربهزير را
لحظهاى دگر زمان لابهلاى شوق او * بسط مىدهد به تيغ لحظهاى خطير را
تا بدين زمان هنوز هيچكس نديده است * ضربتى كه خم كند قامت عزيز را
آه اى يتيمها ! تا پدر نرفته است * زودتر بياوريد ، كاسه شير را
گرچه وقت صبحدم ، ساعتى پس از اذان * خون سر شكسته است روزه امير را
كاسههاى شير را زودتر بياوريد * تا به جرعهاى كنه ميهمان اسير را
دوست دشمن
بگذار بگذرم كه شب رفتن من است * فرداى من همين افق روشن من است
اى همسفر تو در تب ماندن بمان ولى * من مىروم كه هستى من رفتن من است
مفهوم التهاب مرا ماهتاب من * از آتشى بپرس كه در خرمن من است
غم نيست ناله نيست عطش نيست آه نيست * پژواك غربتى است كه در شيون من است
آهستهتر بيا و كمى سادهتر بايست * اينجا كه پا گذاشتهاى مدفن من است
سودى نداشت آنهمه پيكار بىامان * با دشمنى كه دوستترين دشمن من است
شايد شبى حضور مرا مختصر كند * آن بىكرانهاى كه تمام من من است
قصه چشم سياه
اى بهتر از بهار كه هستى گواه تو است * هر سو كه عقل مىنگرد جلوهگاه توست
مقصود آسمان و زمين از شب و سكوت * تقديم چشمروشنى روى ماه توست
در شهر كلبههاى درخشان آسمان * چشم هزار پنجره هر شب به راه توست