سرزمين اميد
دوستان اينك نويد آوردهام * روزه بگشاييد عيد آوردهام
لمعهاى از سرزمين آرزو * چيزى از جنس اميد آوردهام
مژدهاى بر درنشينان خمار * با خود اين ساعت كليه آوردهام
اى حريفان دور ، دورِ باده نيست * جرعهء هل من مزيد آوردهام
باغبان را ديدم و از باغ او * لالهء سرخ و سپيد آوردهام
اين جواز مستى شهر دل است * با خودم عكس شهيد آوردهام
همسفر
شبى كه چشم عقابم به آسمان افتاد * چنان گداخت كه آتش در آشيان افتاد
پرى نماند كه خود به آسمان سيرم * به غير آنچه بهسوى من از كمان افتاد
تمام شب من و آن چشم همسفر بوديم * شبى كه آتش رفتن به جانمان افتاد
چرا گذارهء خورشيد زاد من جا ماند * چه شد كه همسفر من در اين گمان افتاد
بيا سوار شو اى ناخداى خسته من * صبور باش كه كشتى به كهكشان افتاد
صبور باش كه تا بيكرانه راهى نيست * ببين كه لرزه بر اندام بادبان افتاد
كسى پس از سفر ما سخن نخواهد گفت * از آن خيال كه در ذهن كركسان افتاد
عطر شهادت
ما وارثان شهادت مردان روز نبرديم * موجيم و توفنده موجبم مرديم و آزاده مرديم
خون مىچكد تا قيامت از سينهء زخمى ما * دنيا بداند نداند ما همچنان اهل درديم
در هر رگ هستى ما جاريست خون بهاران * هرچند اين روزها در آغاز يكفصل سرديم
فردا به رويد به سبزى بر جاى ما صد جوانه * امروز اگر خشك و لرزان بر شاخه چون برگ زرديم
عطر شهادت گرفتن اين افتخار بزرگى است * اما سؤال من اين است بعد از شهيدان چه كرديم
ما راه را مىشناسيم راهى كه بىوقفه رفتيم * تنها دعا كن برادر از راه خود برنگرديم