آتش به دست مىگذرى سرخ روى من * با من بگو كه مجمره گردان كيستى
هر شب پس از غروب كجا مىروى به خواب * معلوم هست شمع شبستان كيستى
ما را كه در غريبى شب ترك مىكنى * صبح آخرين شام غريبان كيستى
ديريست با شتاب از اين كوچه مىروى * اما كسى نديده كه مهمان كيستى
زيباى دلفريب فريباى نازنين * دنيا از آن توست تو از آن كيستى
پيكرى خونين
شبى به خواب مىآمد كبوترى خونين * كه رفت و ماند از او پيش من پرى خونين
كبوترى كه در آن شب نگاه لرزانش * به آسمان من افرود اخترى خونين
سحر كه شد همه ديدند دو اتاقى سرد * كنار پنجرهاى باز ، بسترى خونين
و بىقرارتر از خواب من در آن بستر * به دست باد ، ورقهاى دفترى خونين
كه روى برگ سپيدى از آن كسى شب پيش * نوشته بود ، بدينگونه با پرى خونين
نشسته است به كتفم هزار زخم عميق * و مانده در دل هر زخم ، خنجرى خونين
كبوتر آمد و اين بار گفت از ديشب * كنار باغچه افتاده ، پيكرى خونين
و روز بعد كسى بانك زد كه روييده است * كنار باغچه ما صنوبرى خونين
ماه خلوتنشين
شبى شمع تر آستين بود و من * همين گريهء آتشين بود و من
افق تا افق زير باران اشك * فقط ماه خلوتنشين بود و من
بهجز من كسى در دعا گم نبود * خداى جهانآفرين بود و من
زمين زير بار گناهى بزرگ * اسيد غمى سهمگين بود و من . . .
در آغاز فصل فرو ريختن * تما گناه زمين بود و من
در آن خلوت سرد پيش از سكوت * طنين صداى حزين بود و من
پس از شيههء اسبت اى خون گرم * كمى عشق بر روى زمين بود و من