شما را هم گريز از سوختن نيست * در آن روزى كه من آتش بگيريم
عقاب
بگذر تا نعرهاى هم در بيشهزارى نباشد * وقتى صداى پريدن در كوهسارى نباشد
بگذار يكبار ديگر بر ابرها پر بسايم * هرچند در اين بيابان شايد شكارى نباشد
بگذار آنسان بميريم در سينهء آسمانها * كز بعد مردن برايم حتى مزارى نباشد
بگذار صحرا بداند من بازهم يك عقابم * هرچند بر بالهايم نقش و نگارى نباشد
در فكر اين باغهاى خوكرده با خشك بودن * شايد پس از اين زمستان ديگر بهارى نباشد
اينان چنان مىهراسند كه از زمخمه خوردن كه گويى * ديگر غمى در ميان نيست وقتى دو تارى نباشد
روزى كه اسبان وحش بر سنگها سم بكوبند * شايد كه در ايل ما هم ديگر سوارى نباشد
اين پنبهبازان كه روزى با خويش خلوت نكردند * از نسل منصور هستند وقتى كه دارى نباشد
اى كاش يكبار ديگر اين كعبه مردى بزايد * اين قوم خيبر نشينند تا ذوالفقارى نباشد
لحظه وصل
وقت جان كندن من بود نمىدانستم * تيغ بر گردن من بود نمىدانستم
آنچه در حجم پر از درد گلويم پژمرد * آخرين شيون من بود نمىدانستم
تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم * دوست هم دشمن من بود نمىدانستم
از همان خنده كه معناى عطوفت مىداد * نيتش كشتن من بود ، نمىدانستم
آنچه من بارقهء عاطفه پنداشتماش * آتش خرمن من بود نمىدانستم
لحظه وصل من و دوست ، خدا مىداند * وقت جان كندند من بود نمىدانستم
دلفريب
آهى اگر برآمده از جان كيستى * اشكى اگر چكيده ز چشمان كيستى
اى سرخپوش شعلهور شهر آلمان * اى آفتاب سينهء سوزان كيستى