شوكران عشق
خوب شد كه زود رفت حرف ديگرى نزد * بر دل شكستهام ، باز خنجرى نزد
بىكسى و خستگى ، انتظار و انتظار * غير غم به خانهام هيچكس سرى نزد
روح من كه بار داد ، سبز شد جوانه زد * غير شوكران عشق ، هيچ ساغرى نزد
آسمان غربتم بىپرنده مانده است * سايهء كبوترى بر سرم پرى نزد
عشق را به من سپرد حرف آخرى نداشت * ماند و يك نگاه كرد حرف ديگرى نزد
دريغ و درد
ميان باغ چرا شاخهء جوانى نيست * درخت دست تبر شد كه باغبانى نيست
دريغ و درد خدا را كه قحط سالى شد * و سفرهها همه خاليست قرص نانى نيست
تمام خرمن ما نيمهشب به يغما رفت * به اعتراض در اينجا مگر زبانى نيست
دوباره گله در اين دشت پرسه خواهد زد ؟ * نواى خستهء نى ، هىهى شبانى نيست
لبان خاك ترك خورده از عطش اينجا * ميان دشت چرا چشمهء روانى نيست
آدمكهاى سنگى
شب تا سحر گريه كردم شايد كه باران بيايد * ترسم بميرند گلها فصل زمستان بيايد
من قصد افلاك دارم آنجا كه غير از خدا نيست * اى كاش دنبالم اين دل تا خط پايان بيايد
چشمان يعقوب خشكيد مانند گل روى شاخه * در انتظار نسيمى تا سوى كنعان بيايد
ظلمت گرفته شبم را در آسمان زهرهاى نيست * دست دعايم بلند است تا ماه تابان بيايد