جام الست
الهى ! مىام ده ز جام الست * كه هركس خورد زان شود مست مست
بهسوى تو آيم تو ، را هم بده * به كويت مقامى و جاهم بده
مرا از قفس كى رها كردهاى ؟ * به زندان تن بينوا كردهاى
تو خالق به فرياد من گوش كن * مرا با وصالت همآغوش كن
و اين بندهء خاكى ناتوان * ز رنج جدايى ز خود وارهان
طبيبا ! به دردم دوايى بده * از اين رنج هستى رهايى بده
تو درياى نورى و من قطرهام * غبار رهم ، همچنان ذرّهام
ز مى ساغر هستىام پر نما * كه با مستىاش ناله گردد نوا
تو اينسان گلم با مى آميختى * در آن آتش عشق خود ريختى
بفرما به اين ساقى بىقرار * به من مىدهد تا نشايد شرار
كجايى ؟ بدان مست رويت منم * كه هرجا نشانت بود اى صنم
چو راز نهان با تو گفتم عيان * كه درد فراقم تو باشى بدان
منبع انوار كو ؟
دادهام دل را ز كف ، اى عاشقان دلدار كو ؟ * يك جهان در سينه غم دارم ولى غمخوار كو ؟
در درون غنچهء دل راز پنهان مانده است * با كه گويم درد دل را ؟ محرم اسرار كو ؟
كشتى بشكستهام در بحر توفانزاى عشق * همّت بخت بلند و لطف دريا بار كو ؟
اين همه نقش عجب را ديدهام در كوه و دشت * در عجب ماندم دلا ! نقّاش اين آثار كو ؟
شرح پرامّاى هستى در معمّا مانده است * عاجزم از اين معمّا ، قدرت پندار كو ؟
« ژالهء » بنشستهام شب تا سحر بر برگ گل * تا رسم بر اوجها ، آن منبع انوار كو ؟