ماندهام يكعمر در كنج قفس * با من از زيبايى پرواز گوى
تار ساز من ز هم بگسسته است * سوز هجران مرا با ساز گوى
« ژاله » سان دمساز برگ گل شدم * سرگذشت من بدين دمساز گوى
قصّهء هستى
دامن مزن به داغ دل بىقرار من * راضى مشو كه تيره شود روزگار من
تصوير عشق گرچه به قلبم نشسته است * آتش مزن به جان ، كه ببينى شرار من
كوهيست درد عشق در اين سينهء حزين * كارى مكن كه جز تو شود غمگسار من
چون گل دمى بود همه حسن و جوانىام * غافل مشو كه خاك شود برگ و بار من
همچون حباب قصّهء هستى دمى بود * درياب اين دمى كه نشستى كنار من
غير از ريا ز مردم دنيا نديدهام * شب شد ز دست خلق همه روزگار من
با نور عشق در شب تاريك روشنيست * رازيست ز آنكه در دل شبزندهدار من
زيبا چو مىشود رخ گلها ز اشك چشم * زين روست « ژاله » بر رخ شعر تراز من
بىتو
به چه كار آيدم اين فصل بهاران بىتو * نغمهء بلبل زيباى غزلخوان بىتو
درد پنهانى دل را به كه گويم اى دوست ؟ * اين همه سوز نهان و غم پنهان بىتو
به گلستان نروم ، گر تو نيايى به برم * طربافزا نبود طرف گلستان بىتو
نقش روى تو به لوح دل بيمار من است * به دلم نقش تو پيداست بدينسان بىتو
آنكه در جان من اين شمع برافروخت كجاست * اين چه شمعيست كه آتش زده بر جان بىتو
مونس جان منى ! بىتو جهان پوچ بود * درد ما را نبود نسخهء درمان بىتو
اشك خونبار مرا بر رخ گلها بنگر * « ژاله » سان قطرهء اشكيست به مژگان بىتو