بانگ دراى
رأى عشّاق خدا ، اى دوست ، رايى ديگر است * در مقام كبريايى ماجرايى ديگر است
مشكل خود را توان وا كرد با تدبير عقل * مشكل دل را ، ولى ، مشكلگشايى ديگر است
درد دل را با خلايق كم بگو ، اى آشنا ! * چارهء اين درد با درد آشنايى ديگر است
گو سليمان را كه دم از پادشاهى كم زند * بر سرير ملك هستى پادشاهى ديگر است
هيچكس آگه ز پشت پردهء تقدير نيست * در پس اين پرده ، اى دل ! پردههايى ديگر است
آنكه با كلكش جهان را پرمعمّا آفريد * عقل ناقص از كجا داند سمايى ديگر است
گوش نامحرم كجا پيغام حقّ را بشنود * در پس اين كاروان بانگ درايى ديگر است
« ژاله » را زين عمر كوتاهى كه در گلزار هست * باورش شد در پس مرگش بقايى ديگر است
هنوز
در دلم راز نهان بهر تو گوياست هنوز * در پس پردهء جان عشق هويداست هنوز
ديدهام طرفهچراغيست به راه تو بيا * سالها مىگذرد ، راه تو پيداست هنوز
دل ما را شررى سوزد و درمانش نيست * آتش هجر تو در سينهء تنهاست هنوز
آنكه تيرى ز جفا بر دل مسكينم زد * گو كه باز آيد و بيند كه چه با ماست هنوز
موج تندى شدى و همره توفان رفتى * عاشق خسته در اين ساحل درياست هنوز