سائل سرگردان
مىرسد بر دلم اندوه فراوان ، چه كنم ؟ * مىچكد خون جگر از بن مژگان ، چه كنم ؟
گر بگويم غم خود يا كه فروبندم لب * شعلهء سركش اين آتش پنهان چه كنم ؟
بالوپر بستهام و چشم اميدم بر در * بالوپر گر نگشايى تو به زندان چه كنم ؟
اى خدا همچو كوير است كنون « خاك رهت » * نرسد بارش و گر پيك بهاران ، چه كنم ؟
نااميدم مكن اى دوست ز خوان كرمت * سائل گرسنهام گر نرسد نان ، چه كنم ؟
تنها چرا ؟
احوال نمىپرسى ، ديدار نيايى * با آن كه گُلى ، از چه ، به گلزار نيايى
عيد است و همه جمعاند ، تنها زچهرو هستى * درهاى محبّت را اينگونه چرا بستى
هركس كه غمى دارد ، سوز المى دارد * زين قسمت دنيايى ، بسيار و كمى دارد
دل بد مكن اى دلبر ، با ما به از اين سر كن * غم راز دلت بزدا ، جان پاك و منوّر كن
باز آ كه دلم بىتو ، آشفته شد و حيران * دور از گل رخسارت ، شد ديدهء جان گريان
تا « خاك رهت » هستم ، مهر تو به جان دارم * در خانهء دل يادت ، پيوسته نهان دارم