هركه با ما لاف يكرنگى و يارى زد به عكس * او بما بد كرد و ما را راه او جان داشتيم
قومى از مكر و رذالت ره به منزل بردهاند * ما كه پس مانديم ترس از دين و وجدان داشتيم
گر نمىخورديم با همنوع مال خويش را * حاليا سيم و زر و مال فراوان داشتيم
در جوانى خاك راه عارفان گشتيم از آنك * در سر و دل عشق و عزم فضل و عرفان داشتيم
گر رياكار و تملّق گوى دو نان مىشديم * بىشك اكنون حشمت و جاه سليمان داشتيم
از طمع عارى شديم و فارغ از غم كز نخست * ديده بر رزق خود از الطاف يزدان داشتيم
اى « زرانى » اين جهان دونست ، دون مىپرورد * كامران بوديم اگر ما حال دونان داشتيم
گوهر معنى
گر تو بىانصافى و با ما ضميرت صاف نيست * در ضمير صاف ما جز رأفت و انصاف نيست
بىخرد گر دم زند از عقل خود لافست و ننگ * ور زند بخرد ، دم از عقل و فصاحت لاف نيست
هركه شعرى چند گويد نيست در معنى اديب * وانكه حرفى چند داند ناطق و حرّاف نيست
گر نگفتم وصف رويش در سخن عيبم مكن * زان كه روى هور و مه را حاجت اوصاف نيست