در ضمير خود عبث حق را نمىبيند كسى * تا دلش همواره چون آيينه پاك و صاف نيست
گوهر معنى فراوان است و نبود طالبى * گفته چون زرش فزون باشد ولى صرّاف نيست
يا ربا ما گر ندارد مهر ، با جورش خوشيم * در وجود او لطافت هست اگر الطاف نيست
چون « زرانى » خواستم جان در برم از كيد نفس * ديدم از شهوت رهى نابسته در اطراف نيست
خط امان
آن خدائى كه به تن قدرت و جان دارم از او * بندهء اويم و در سينه نشان دارم از او
هيچ از حادثهء دور زمان با كم نيست * چون از آفات جهان خط امان دارم از او
آرزومندم و مىخواهم از او كام مراد * اينچنين هستم و اميد چنان دارم از او
يار ، هر روز به كام دگر و با دگرى است * بىسبب نيست كه من ظن و گمان دارم از او
دوستى كو همه جوياى من و حال من است * من چرا حال دل خويش نهان دارم از او
من ببالم به غزلهاى خود از روى غرور * شكر ايزد كه چنين طبع روان دارم از او
نه دلتنگ « زرانى » ز غمش خون شد و بس * نيز من هم ، همهشب آه و فغان دارم از او
شتاب عمر
روزگارم همه اندر ره جانان بگذشت * بگذشت عمر من و در ره خوبان بگذشت
روز روشن بگذشت و شب تاريك رسيد * تا ز پيش نظرم آن مه تابان بگذشت
نه فقط من به رهش از سرو جان بگذشتم * هركه ديد آن مه تابان ز سر و جان بگذشت
روز و شب ناله و افغان شده كارم ز فراق * تا از آغوش من آن سرو خرامان بگذشت
خرمن عمر مرا برق فراقش همه سوخت * بخت بدبين كه چسان عمر شتابان بگذشت