عاشقان در ره جانان ز سر و جان گذرند * چون « زرانى » كه ز جان در ره جانان بگذشت
مىروى
از برم اى شوخ چرا مىروى * نزد كه ، بهر چه ، كجا مىروى
از من سرگشته چه بد ديدهاى * از ره كين يا ز صفا مىروى
دل ز كفم برده جفا مىكنى * اين نه صوابست خطا مىروى
غير وفا مىنكند با كسى * عمرى و ناكرده وفا مىروى
حرف رقيبان زده راه تو را * ور نه چرا از بر ما مىروى
گر طلب بوسه كنم از لبت * لطف كنى يا به جفا مىروى ؟
از بر آن دوست « زرانى » چرا * كام نگرديده روا مىروى ؟
اسير نفس
چو خداست يار ، هرگز نظرم به كس نباشد * كه بهجز خداى ما را ، كس و دادرس نباشد
بگو ، آن خداى زر را كه به مال خود نبالد * كه هميشه كار دوران به مراد كس نباشد
بشر از كجا تواند رهد از بلاى دوران * كه اسير نفس دون را ره پيش و پس نباشد
بكى آن كسى تواند رهد از بلا كه هرگز * نشود اسير نفس خود و بوالهوس نباشد
غم بينوا خورم يا غم دهر دون « زرانى » * نفسى دلم نشد خوش كه خوش اين نفس نباشد