از آن به ميكدهام شد نصيب فيض حضور * كه خاك پاى غلامان پير دانايم
از آنكه تب ردهء عشق اوست مىلرزد * مدام بر تن غمديده استخوانهايم
گناه باد نهادن ز كف پيالهء مى * كه راه دوست ببايد خرابپيمايم
كنون كه رفتهام از خود به لطف بادهفروش * خداى را كه نيارد بخويش بازآيم
دواى درد دلم را نجستم از جايى * از آن پياله به كف در سراغ صهبايم
ز بسكه بر غزل « زاهدى » سپردم دل * به سر روم به در ميكده نه با پايم
نيش و نوش
توان نيش ندارى ، سراغ نوش مرو * كه نيش و نوش بهم اندرند در دنيا
به پاى گل بنشستهست خار تا دانى * مشام كس نبرد عطر گل بدون جفا
دو روز گر به خوشى بگذرد مشو مغرور * كه روز بعد ترا محنتى است جانفرسا
بساط شب كه به ميلت بپاست خوش دارش * اميد نيست شود تا بصبح پابرجا
دلا ز نعمت امروز توشهاى بردار * كه تا اسف نخورى در زوال آن فردا
نگشته رام تو ، گر دختر زمانه منال * كه با هزار چو تو كرده اينچنين سودا
فريب جلوهء ظاهر نمىخورد هرگز * هرآنكه جيفهء باطن بر او شود پيدا
امانتى كه به دستت سپردهاند كنون * در آن خيال تملك بسر مكن بى جا
وزد چو باد اجل بشكند نهال حيات * ز باغ زندگيت مىبرد خوشىّ و صفا
نديده « زاهدى » از روزگار غير جميل * چو بگذرد چه غم از درد زشتى و زيبا