با صد اميد بر درت آوردم التجا * طردم مكن كه پاك رود آبروى من
مىجويمت به ديده و دل در تمام عمر * وصلت بود مراد از اين جستجوى من
داغ غمت به لالهء دل مىدهد صفا * با شبنم جمال تو باشد وضوى من
اندر حريم كوى تو آرم دو صد طواف * از زمزم صفاى تو پر شد سبوى من
شامم بنور ماه خيال تو روشن است * تا صبح وصل ، ياد تو شد گفتگوى من
جز ديدنت به عمر مرا نيست آرزو * باشد برآورى تو همين آرزوى من
غم را اگرچه نيك ندارند ديگران * امّا غمت مدام شده خُلق و خوى من
بر « زاهدى » ز هجر تو غمها فزون شود * اندر فراق ، بغض فشارد گلوى من
گوهر ناب
تا تو را دارم عشقت دل من تنها نيست * مونسى جز تو در اين غربت من پيدا نيست
نبض را اين تپش تبزده از دورى توست * هيچ مرغى به چمن چون دل من شيدا نيست
خرمن صبر مرا عشق تو دادست به باد * هيچ دلداده چو من بر سر اين سودا نيست
شب كه دل شمع صفت تا به سحر مىسوزد * روز را نيز فراغى ز غمت ما را نيست
عاشقت را نگر اى دلبر عاشقكش من * كه چو مجنون به سرش عقل و به دل پروا نيست
دل كه با ديدن جادوى خمارت مستست * در امان ديده هم از فتنهء آن شهلا نيست
گشته ابيات من از نام تو چون گوهر ناب * پيش اهل نظر اين قطره كم از دريا نيست
« زاهدى » را كه غزل همچو شكر شيرينست * نظر لطف تو كردهست كه هيچ از ما نيست
فيض حضور
مَپرس از چه چنين بىقرار و شيدايم * كه فارغ از غم دنيا و زشت و زيبايم
خراب مست ز خود رفته را كنم تكريم * به خاك درگهِ ميخانه جبهه مىسايم
به مىفروش كنم اقتدا فريضهء صبح * و تا سحر به بَرِ خم به ذكر بر پايم
نه خويشتن شدهام سرفراز و صدرنشين * ز لطف اوست كه شد نزد اهل دل جايم