هر لحظه دل در سينهات بودى پريشان * تا همچو گل در باغ سامانم بمانم
خار غمى گر سينهء ما را خراشيد * گفتى دگر در گلشن شادى نمانم
گر چهرهام خندان شد از مهر و محبّت * گفتى كه اين دم را به از جانم بدانم
وابسته شد دنياى تو با لحظههايم * زين رو تو را نورى ز يزدانم بدانم
« خاك رهت » باشم كه خوب و مهربانى * گرد قدمهايت به مژگانم نشانم
وصل و هجران
مىروم ، امّا دلم پابند توست * واله و سرگشتهء لبخند توست
نغمهء شيرين تو در گوش من * ياد تو در سينهء پرجوش من
عشق تو در قطره قطره خون من * مهر تو در اين دل مجنون من
مىروم ، امّا ندانم سرنوشت * خطّ شادى يا خطِ بطلان نوشت
مىشود اين دل خدايا شادمان ؟ * مىشود عارى ز سوز و از فغان ؟
جمع مىگردند باهم دوستان * بزم « خاك راه » گردد گلستان
گو به من اى مهربان يزدان من * اى ز تو وصل و ز تو هجران من
آشناى بىتو
زمانى او گل گلخانهام بود * شرابى ناب در پيمانهام بود
مهى رخشان ميان آسمانم * چراغ روشن كاشانهام بود
كنارش جان من آرامشى داشت * قرارِ اين دل ديوانهام بود
دلم از عشق او سرشار ، از شوق * گهى شمع و گهى پروانهام بود
دريغا ! بر دل خوشباور من * كه آن زود آشنا بيگانهام بود
از آن « خاك ره » خوبان عشقم * كه دل منزلگه جانانهام بود
كمند زلف و خال هندوى دوست * به كوى عشق دام و دانهام بود