دلم براى تو تنگ است * و ابرها به دو چشمم نشسته بارانى .
آينه
آينه را * لختى درون ريزش باران رفت و گفت
زيباست دانه دانه باران بر آينه * با خنده گفتمش
چشمت اگر به اشك نشيند * صدها هزار آينه را مىدهد فريب
گيرد خراج * زيبايىاش هميشهترين است
آينه را فكند * بر سنگ راه خويش
مىرفت و بر شكستن آينه مىگريست .
فال
چشمان تو * فنجان قهوهايست كه مىنوشم
يك شب از آن نگاه تو را تلخ * شايد
خطّ بلند عشق * پيچيده و شكسته نباشد
در فال قهوهام .