يك نامه
نوشت نامه برايم ز راه دور و دراز * كه بىتو جان و تنم خسته زندگى سخت است
تو بىخبر ز منى ، شعلههاى رنج سياه * گرفته بر تن و جان من سيهبخت است
*
دو سال مىگذرد ، رفتهام ، نمىپرسى * چرا ؟ ز پيش تو رفتم كنون كجا هستم
چو باد رفته ز ياد تو رفتهام ، امّا * تو غافلى كه به عهد گذشته پا بستم
*
تو نيستى كه ببينى چه مىكشم هر شب * ز رنج دورى تو زير بار اين ماتم
تو نيستى كه ببينى چو شعله مىلرزم * به ياد محفل تو در ميان محفل غم
*
تو نيستى كه ببينى ز چشم تبدارم * هنوز شهد و شكر خند آرزو ريزد
تو نيستى كه ببينى ز داغ بوسهء تو * هنوز بوى هوسناك بوسهها خيزد
*
شنيدهام كه پس از رفتنم تو خوشحالى * نمىتپد دل هرجايى و هوسبازت
به جاى من كه نشاندى ؟ بگو ، بگو جانم * به جاى من چه كسى مىكشد كنون نازت ؟
*
كنون كه گيجم و گنگ ، اى خدا بگو با من * جواب او چه دهم ؟ او بهانه مىگيرد
ز دست خواهش بىجاى آرزو مُردم * چرا درون دلم عشق او نمىميرد
مهتاب من ، بتا !
ناخوانده از گلوى افقهاى دوردست * لختى درون ظلمت انديشهام بتاب
شبها بيا و در صدف تنگ سينهام * همچون ونوس گمشدهء آرزو بخواب
*
شبها بيا كه شعله كشد درد انتظار * بر پيكر نحيف من و استخوانىام