روان شاد گويى ز تقرير قرآن * فروغى به دل داشت بس آسمانى
گذشت آنهمه روزگاران به خوبى * كه ذكرش بود رمز دنياى فانى
كنونم زمينگير و دارم هماره * به حق الفتى آشكار و نهانى
به تركم بكوب آسمان هرچه خواهى * كه نبود مرا در سخن بدزبانى
ز حق هرچه آيد خوش آيد كه دانم * بپرداخت حق از دلم بدگمانى
به « روحانى » خستهدل لطف دارد * مهين مهربان داور آسمانى
گوهر مقصود
چشمى كه در او گريهى مستانه زند موج * بحريست كه از گوهر يكدانه زند موج
آن تحفه كه آيد به نظر دانهى اشك است * درياى كرم از پى اين دانه زند موج
آن راز كه در حوصلهى بحر نگنجد * تا عرش خدا در دل ديوانه زند موج
اين جلوهگه كيست كه تا چشم گنهكار * خون در جگر محرم و بيگانه زند موج
تا دايره بر دايره اين سلسله برپاست * زنجير تو در گردن ديوانه زند موج
بزمى كه در او بادهى وصل تو نباشد * مى ، خون شود و در دل پيمانه زند موج
گر برهمنان مصحف رخسار تو بينند * قنديل حرم در دل بتخانه زند موج
بزمى كه در آن شمع شبافروز تو باشد * تا صبح قيامت پر پروانه زند موج
بحريست لبالب شده از گوهر مقصود * چشمى كه در او گريه مستانه زند موج
تا صاف كند طرّهى آن ماه شبافروز * انگشت خرد در جگر شانه زند موج
هشدار به دنياى دنى دست نيالاى * تا همت سرشار تو مردانه زند موج
دل جلوهگه اوست ز « روحانى » ما پرس * كاندر سخنش صفوت رندانه زند موج
پيرى
از آتش كهولت ، پژمرد چون گُل ما * كافور مشكسا ، شد همواره سنبل ما
گم گشت درّ دندان گم گشت نور ديده * شد گوشها معاف از آهنگ غلغل ما