گرفتار دو زلف تابدارش * دل غمديدهى ناقابل ماست
براى ديدن رخسار ماهش * وجود ما يگانه حايل ماست
كه يا رد سر ز فرمانش بپيچد * كه يا مهرش عجين آب و گل ماست
بلى گفتيم ز اوّل كاو در آخر * خرد ما را اگرچه قابل ماست
اگر بيگانه نشناسيم ، غم نيست * ولى آن آشنا در منزل ماست
به توفان داد دل « روحانى » آخر * كه آن درياى بىچون ساحل ماست
شرف آدميت
گفتم ار انسان بيابم دست و دامانش بگيرم * با تو خويشم وا رهاند يا كه در پايش بميرم
بوسه بر پايش زنم تا دستم از شفقت بگيرد * گريه از شوقش كنم تا بشكفد چشم ضريرم
گيرم اندر بر چو جانش سر نهم بر آستانش * مست گردم از بيانش بر فلك بندد سريرم
نه بهجز عشق وصالش در دلم باشد اميدى * نه بهجز نعت خصالش هست فكرى در ضميرم
روز و شب دارم خيالش وز خدا خواهم وصالش * تا كى از نور جمالش زندگى سازد بصيرم
تا مراد خود بيابم بر مرادش مىشتابم * از درش سر بر نتابم گرچه پندارد حقيرم
بر سر كويش نشينم خلوت دل برگزينم * ور كشد همّت بگيرم ور كُشد منّت پذيرم
حبّذا وقتى كه گيرد از سر شفقت سراغم * مرحبا روزى كه خواهد ديده بردوزد به تيرم