دردى دهد گر بىدوا ، لطفى بود بىمنتها * ور صحّتم دارد روا با سلم و بيمارى خوشم
هر رنج آيد بر سرم چون او بخواهد لاجرم * تسليم شاه ذو الكرم با رحمت بارى خوشم
با درد و درمانش خوشم با وصل و هجرانش خوشم * با جور و احسانش خوشم با هرچه پندارى خوشم
« روحانى » دلخسته بين در كوى او بنشسته بين * از غير حق بگسسته بين با عشق دادارى خوشم
اى قبيلهى خوبان
با من اى قبلهى خوبان جهان ناز چرا * ناز با عاشق دلدادهى جانباز چرا
عشق تو خانهبرانداز و دل از شوق تو خون * شوق حسن تو چنين خانهبرانداز چرا
اشكم از ديده فروريزد و رازش دانى * كردهاى اشك من غمزده غمّاز چرا
ريزىام خون دل از ديده به صد ناله و آه * ز من ، اى من به فداى تو نهان راز چرا
تا كنم دفع يكى فتنه از آن نرگس مست * فتنهاى تازه كند چشم تو آغاز چرا
با رقيبان تو كردم ز وفا قطعنظر * در غيابم شدهاى با همه دمساز چرا
سعى من در طلب لطف تو از حد بگذشت * ديده پوشيدن از اين خواهش و ابراز چرا
ما گذشتيم به اميد تو ، از هستى خويش * تو به هستى دگر وعده دهى باز چرا
اين چراهاى من از كثرت درد است و عمل * به ز من پيش تو آن فلسفهپرداز چرا
راز اين مسأله پرسند ز « روحانى » گو * كشتىِ اين همه عشاق سرافراز چرا
يار سيهچشم
سيهچشمى كه مهرش در دل ماست * همانا قهر و لطفش مشكل ماست
جمال بىمثال دلفريبش * چراغ و شمع جمع محفل ماست