دوشينه مىگذشت عسس از كنار شهر * مىگفت زير لب كه كسى هوشيار نيست
دست طلب به پيش فرومايگان مبر ! * ما را اميد جز كرم كردگار نيست
آزرده خاطر
من نخواهم از قفس صيّاد ، آزادم كند * خوشدل از آنم گهى كنج قفس شادم كند
هجر مرغان چمن هرچند دلخونم نمود * راضىام از جان ، بر آنجورى كه صيّادم كند
زير پا بنمودهام از عشق ، طىّ ، من كوه و دشت * عشق شيرين تو دانم همچو فرهادم كند
اين دل تنگ و شب تاريك و و اى مرغ حقّ * نالهاى خواهم ز دل تا منع فرهادم كند
ناروايىها كه كرد آن مَه ، همه بر من رواست * دادخواهى مى نخواهم ، هرچه بيدادم كند
شمعسان من سوختم ، خاكسترم بر باد رفت * خواست در اين راه چون پروانه استادم كند
خاطرم آزرده چون شد خنده زد بر گونهام * كاش مىمردم ! كه با اشكى شبى شادم كند
يادگار گذشته
گذشتم از سر كويت به يادگار گذشته * به يادم آمد از آنروز و روزگار گذشته
مگر نه عهد نمودى كه دل به كس مسپارى * چه شد كه فسخ شد آن قول و آن قرار گذشته
چنان ز گردش ايّام و دور چرخ ملولم * كه سيل اشك نشويد ز دل غبار گذشته
نشاندهاى تو به خاكم ، كنون ز غصّه هلاكم * چه سود رحمتم آرى دگر به كار گذشته
غروب عمر من آيد چو عمر روز سرآيد * چهها كه بر سرم آمد ز شام تار گذشته
خزان به چهرهء زرد گل اشك شوق فشاند * به انتقام خودآرائى بهار گذشته
به لوح سينه نوشته به خون ديده نظر كن * مزار قلب پرامّيد و بىقرار گذشته
مگر كه پير مغانم ز راه و رسم طريقت * دهد به ميكده را هم به اعتبار گذشته
به يك كرشمه ربودى عنان ز دست « رفيعا » * شود دوباره به دست آيد اختيار گذشته