شاخه شكسته
يك شاخ گل ز باد حوادث شكسته بود * زرد و ضعيف همچو رخ يار خسته بود
از ته بساط زندگى و عالم حيات * يكرشته پوست بود كه بر شاخه بسته بود
ساق ضعيف گشته ز بن آنچنان جدا * گويى كه از علايق ايّام رسته بود
بر باد داده بود همه اعتبار خود * چون تاجر شكستهدل ورشكسته بود
صاحبدلى گذشت و چنين گفت زير لب * بيچاره بلبلى كه بر اين گل نشسته بود
سوخته جان
دلباخته در دهر چو پروانه نديدم * خود سوخته چون اين دل ديوانه نديدم
اين عشق كه عمريست نهان كنج دل ماست * گنجيست كه در گوشهء ويرانه نديدم
افسوس كه اين زندگى پرچم و خم را * در خاطرهء خويش جز افسانه نديدم
دُردى كش ميخانه پى ننگ و ريا نيست * چون معتكف گوشهء ميخانه نديدم
جز شيرهء جان رز و خون دل تا كى * در محفل عشّاق به پيمانه نديدم
چون خسته و درمانده به هر بام نشستم * صد دام بلا بود يكى دانه نديدم
بر سر نكشد دست ز مهرم به سر عمريست * اين لطف و كرم را بهجز از شانه نديدم
در رثاى رهى معيّرى
زين رهگذر ريغ « رهى » پا كشيد و رفت * آن نور ديده شد ز نظر ناپديد و رفت
آن ماه آسمان ادب ، شامگاه تار * همچون ستارهء سحرى خوش دميد و رفت
آن روح پاك و طاير آزادهء خيال * سوى بهشت از قفس تن پريد و رفت
گويندهء ترانه ، سرايندهء غزل * از بزم دوستان چو غزالى رميد و رفت
آن سر كه در نشاط پر از شور و عشق بود * آرام بين به بستر خاك آرميده و رفت
پروانهاى كه بر گل آتش نشسته بود * شمع وجود خويش بر آتش كشيد و رفت
يا ربّ « رهى » چه ديد كه دل از جهان بُريد * بانگ نداى دوست به ناگه شنيد و رفت