آخر اى اشك دل سوختهام را مددى كن * كآتش افتاده به جان و دلم از طرفه نگاهى
من كه عمريست به دام تو گرفتار و اسيرم * ديگر از جان دل سوخته و خسته چه خواهى ؟
برو اى شمع كه فرجام مى و صحبت جانان * به جهان هيچ نخواهم ؛ چه ثوابى ، چه گناهى
پرتو مهر تو افتاده به دلهاى فسرده * كه تو خورشيدى ، حيف است بگويند كه ماهى
عسسم ديد و مرا گفت كه ديوانه و مستم * قاضى محكمهام داد به عشق تو گواهى
چه بخواهى تو به مهرم ، چه برانى تو به قهرم * دوست مىدارمت از جان چه بخواهى چه نخواهى
گفت با دوست « رفيعا » مبر از ياد تو ما را * گرچه تو كوهى و من پيش رُخت چون پَر كاهى
نقش روزگار
از گل هستى به دامان مشت خار آوردهام * ميوهء پاييز را در نوبهار آوردهام
سيلى دهرم به هوش آورد ، از مستى چه سود * هوشيارى بعد از آن خواب و خمار آوردهام
تار سيمينم به سر آسان فلك از كف نداد * اين متاع از رنجِ روز و شامِ تار آوردهام
چهرهء پرچين نشان از كاروان عمر ماست * كوره ره بين از گذار رهگذار آوردهام
سرخ دامانى به ماتم ، پير را زيبنده نيست * روى زردم را ز نقش روزگار آوردهام
گر ز دارايى تهى دستم ، مرا مفلس مخوان * عالم صدق و صفا را پيش يار آوردهام
آنهمه ناپختگى كاندر جوانى داشتم * پير گشتم ، پختگىها را به بار آوردهام
رسم خودخواهى و كبر و نخوت و آز و غرور * از وجود خويشتن حالى كنار آوردهام