مهر و قهر
سيه شد عاقبت روزم چو مويت ز آن نگاه تو * چه مىخواهد ز جانم باز چشمان سياه تو
جوانى طىّ شدم ، از پا فتادم ، قامتم شد خم * ز بس سر كردهام روز و شب هجران به راه تو
بيا شيرين زبان ، تا جان شيرينم تو را بخشم * مگر افتد به حال زار من يكدم نگاه تو
گرفتار توام اى ماه ، مىدانم كه مىدانى * كه قلبت آگه از آن است و قلب من گواه تو
گَرَم آزار عالم را دهى ، هرگز نرنجم من * گناه بخت من باشد ، نباشد اين گناه تو
به رغم رسم بدخواهان ، نظر سوى گدايان كن * كه تو خود شاه خوبانى و من چون خاك راه تو
بخواندى با دو صد مهرم ، براندى با دو صد قهرم * فداى مهر و قهرت من ، خدا پشت و پناه تو
بدرود
اگرچه بر تن بىجانم آتش تب بود * ولى به جان تو يك دور عمر آن شب بود
سرت به دامن من بود و دست در دستم * به هر نگاه كه كردى ، هزار مطلب بود
نشاط بود و جوانى و عشق بود و جنون * بساط عيش و طرب هر طرف مرتّب بود
نشسته بود به دامان آب ، نقش سپهر * كه آسمان و زمين بود ، ماه و كوكب بود
لبت چو با لبم هر لحظه آشنا مىشد * ز شوق بوسه مرا جام باده بر لب بود
ستاره از پى هم مىدويد و شب مىرفت * به سرعتى كه ندانم كدام مركب بود
عرق بشست شميم سحر به چهرهء شب * نه تو كنار من و نى به جان من تب بود
اثر و لحظهء بدرود همچنان برجاست * نگاه آخرم از اشك و خون مركّب بود
مرا ز مدرسهء عشق نيست راه گريز * چو كودكى كه دمادم به فكر مكتب بود
مرا كه واله و ديوانه از ازل بودم * نخست درس محبّت شعار و مذهب بود
بنا و درگه پروردگار و خدمت خلق * هزار بار مرا به زهر چه منصب بود
شنيدم آنكه « رفيعا » به وقت هجران گفت * خدا جزاش دهد هركه اين مسبّب بود