به چشم دوستانش زندگى بخش * براى دشمنان سفله گور است
سوار سخته داند ، نسل شبديز * در اين اقليم سلطان ستور است
ز تازى تاز هم جان را بدر برد * نه اين جولانگه هر مار و مور است
سپيدى بر سراپاى سترگش * نه كافور و كفن برف است و نور است
زمستانش چنين افسرده منگر * بهار آيد همه شور و نشور است
ستون آسمان است و پگاهان * گرامى مطلع زهد و ظهور است
چند رباعى نقّاش
من بومم و تو هنرور نقّاشى * بر بوم بدون پرسشى كنكاشى
گاهى تو فرشته مىنگارى ، گاهى * نفرين شدهاى ، قلندرى قلّاشى
گاهى . . .
گاهى - به قياس - برده هم آزاد است * طرّار قتال كرده هم آزاد است
با ساز نسيم تا برقصد ، گاهى * در پشتِ دريچه پرده هم آزاد است
شرط
بگذار بحالِ خويشتن باشم شعر ! * معقول ميان مرد و زن باشم شعر !
بردار زمام خويش از گردنِ من * شرط است كه را دوبى رسن باشم شعر !
تبر
تبر در دست ابراهيم باليد * كه اينك بت شكارى جلد و جاويد
دريغا در كفِ جنگلستيزان * به هر ضربت دريغى گفت و ناليد