چون اختر ساقطى كه جويد ره * ردّى ز مدار كردهام پيدا
تا آتش دل دوباره جان گيرد * يكخرده شرار كردهام پيدا
داروى شفا ز لعلِ نوشينى * بهر دلِ زار كردهام پيدا
هم بادهء كهنه هم حريفى خوش * اضدادِ خُمار كردهام پيدا
دَى مىگذرد به زودى از باغم * رؤياى هزار كردهام پيدا
حال خوش و ناخوشم همىگويد : * احوالِ بهار كردهام پيدا
امشب غزل اين چراغ جادو را * رغمِ شب تار كردهام پيدا
به شيوهء پرگار
دوباره فاجعه در باد مىدواندمان * به مسلخى كه دلش خواست مىكشاندمان
دوباره بادِ سمومِ خزانِ ناگاهش * ز برگ و بار درين باغ مىتكاندمان
ببوىِ آنكه بسازد كمان ز قامت ما * چو چوب تر ز كمرگاه مىخماندمان
بسانِ مورچه خوارى به نرمه شن پنهان * ميان چاله ادبار مىسُراندمان
دوباره ، اى دل غافل چه خوش پذيرفتى * كه اين برآمده از دام مىرهاندمان
ببوى دانه ز اوجِ شريف آزادى * ببامِ لانهء تلبيس مىنشاندمان
بسانِ كهنه لباسى كه گازرى شويد * به ضرب و زور و بتدبير مىچلاندمان
بسر دواند و آخر بشيوهء پرگار * همان به نقطهء آغاز مىرساندمان
در قاب سفسطه
تا مدّعى به حيله تبوتابمان گرفت * افسانه گفت كم كمك و خوابمان گرفت
اوّل نمود ، نم نمِ باران و عاقبت * از چارسو چو فتنهء سيلابمان گرفت
خرمن ز مار بود و به هنگام احتياج * نانى نداد عاقبت و آبمان گرفت
بر مهر دلفروز نگاه دريچه بست * افسانهء خرابه و مهتابمان گرفت
با موجِ خُردخُرد به ژرفا كشيدمان * گردابها نموده و پايابمان گرفت