تا جنبوجوش جمله بگيرد بسان عكس * در چارچوب سفسطهها قابمان گرفت
بااينهمه سركشى . . .
يك جرعهء تو بجام ما نيست * زان خمره نمى بنام ما نيست
آهى نفسِ حبابِ ما شد * جز باز دمى بكام ما نيست
ماتيم چو بر چراغ جادو * جز غولِ غمى غلام ما نيست
پى مىكند او سمند ما را * در قبضهء ما زمام ما نيست
بازار رضا فراهم امّا * سرمايهء اهتمام ما نيست
بس چشم و زبان سر دريغا * دلمايهء احترام ما نيست
بااينهمه سركشى شگفتا * ديدار حرم حرام ما نيست
كجا رفتند ؟ !
دلگزاتر بود و كارىتر ز سختىهاى ما * رقّتِ يارانِ ما بر شوربختىهاى ما
نقل قربانى درين مسلخ نبوده بر عبث * نسبت ساطور سلّاخان و لَختىهاى ما
مانده از اندام و از اندازهء ما اسكلت * شانهها گرديده گوئى چوبرختىهاى ما
باد بيدادى كه زد شب بر بساط باغ و بر * پاك روبيدهست حتّى پادرختىهاى ما
از من بىمايه بگذر ديده دنياى دنى * آخر تلخِ تهمتنها و تختىهاى ما
زورخانه ، و آن دَرِ كوتاه و تعظيم يلان * كو ، كجا رفتند ، لُختىها و رختىهاى ما ؟ !
بيستون
مگو سرچشمه اين كوه كور است * مگو فصل گل و ديدار دور است
چو فردا سر زند خورشيد بنگر * كه زير برف و يخ آب و عبور است
كليم عشق را در سينه دارد * نه اين بالنده بالا كم ز طور است
به رغم لالهزار خونچكانش * پر از افرا پر از سرو سرور است