كاش
اى كاش مىشد قطرهاى باران ببارد * بر كوچههاى شهرمان ، ايمان ببارد
تا كى حضور صورتكهاى فرنگى * تا كى ميان قلبها ، ديوار سنگى
اينجا سر هر كوچه ايمان مىفروشند * ايمان خود را بهر يك نان مىفروشند
اينجا كسى باور ندارد بىكسى را * آرى خدا را لحظهء دلواپسى را
اينجا كبوتر لانهاش را مىفروشد * مردى زنش را ، خانهاش را مىفروشد
دردا نمىفهميم باران اهل درياست * ردّ ريا در كوچههاى شهر پيداست
مولا پريم از انجماد بىتو بودن * مبهوت و حيران بين بودن يا نبودن
خورشيد بايد كوهى از قلب يخى را * دلهاى سنگى ، چشمهاى برزخى را
يادت هست
آخرين دفعهء باز آمدنم يادت هست ؟ * بوى باروت و غبار بدنم يادت هست ؟
روزى از كوچه به تو دست تكان مىدادم * دستها مانده از آن پيرهنم يادت هست ؟
وقتى از پنجره بر چشم تو مىخنديدم * حالت ساحل دريا شدنم يادت هست ؟
خاك انگشتر و تسبيح و پلاكى خونين * جاى خالى ترا در كفنم يادت هست ؟
آخرين دفعهء باز آمدنم يادت ماند * لحظهء سادهء پرپر شدنم يادت هست ؟