على در جنگ شيرى بىامان بود * على با قاتل خود مهربان بود
على تنها خدا را بندگى كرد * و زهرا هم على را زندگى كرد
يك جهان انتظار
مانده بودى به حرمت مردى * آه از اين لحظههاى نامردى
رفتى اى آسمان آبى من * من به اميد آنكه برگردى
مردهام بىحضور آينهات * خسته از دردهاى بىدردى
خواب ديدم براى من آقا * يك بغل از اقاقى آوردى
آه اگر چشمها نمىديدند * با دل خستهام چه مىكردى ؟
يك جهان انتظار و ديگر هيچ * كاش مىشد دوباره برگردى
ساده
شبى دست تو را بر باده ديدم * سحر اشك تو بر سجّاده ديدم
و فهميدم من آخر مستِ زاهد * كه عمق خواهشت را ساده ديدم
دستت
دستى تمام هستيم را زير و رو كرد * آمد مرا با چشمهايت روبرو كرد
دستى به حجم باور اين آسمانها * آمد دلم را در زمين بىآبرو كرد
براى حضرت ابو الفضل عليه السّلام
دست ما را تو بگير مرد آيينهفروش * حرف ما را تو بزن آب و آيينه بدوش
ما ز درياى كرم همه سيراب شديم * هان تو اى شط فرات جرعهاى آب بنوش