برگ عاشقى
ما جز به حريم عشق مأوا نكنيم * دروازهى دل به روى كس وا نكنيم
جز تير نگاه مست معشوقهى خود * از خنجر هيچ ديده پروا نكنيم
جز بوسه ز لبهاى شكرگونهى يار * از هيچ لبى بوسه تمنا نكنيم
جز ديدهى مست تو بهر كون و مكان * سرتاسر عمر خويش پيدا نكنيم
آتشكدهى عشق جگرسوز تو را * جز خانهى قلب خويش بر پا نكنيم
جز ديدهى تو آتش اين بتكده را * در پيش حضور كس هويدا نكنيم
جز پيش تو اى آيينهى روح خدا * بر دفتر عشق خويش امضا نكنيم
جز در حرم وجود تو اى بت من * در بتكدهاى غم خود افشا نكنيم
اين سينه كه از آتش دل مىسوزد * ديگر به سرشك ديده دريا نكنيم
بر ديده قسم كه ديگر از روى زمين * اين سينه به پاى عشق شيدا نكنيم
بيهوده براى من دگر عشوه مكن * ما خويش به پاى عشق « رسوا » نكنيم
آتش جان
شعلهاى آتش شدى بر جان من * تر شد از باران غم دامان من
مىتراود آه و افغان از دلم * تا به گردون مىرود افغان من
تير غم را مىنشانى بر دلم * دجلهى خون مىشود چشمان من
چونكه از يارست رنج و درد من * در وصال اوست هم درمان من
تا بجويم يار خود را بعد از اين * خون چكد از ديدهى افشان من
جستجو را من نمىدارم ز دست * تا ابد از اين لب پرسان من
تا وصالت مرهمى گردد مرا : * شعلهاى آتش شدى بر جان من