چون به مويى بسته ديد عمر مرا * در همان ساعت كه اين فهميد رفت
حالت ما را چو ديد از روى اوست * بر رخ چون ماه خود باليد و رفت
شادمانى رفته بود از جان ما * زير لب زين ماجرا ناليد و رفت
خانهى عشق مرا ويرانه ديد * عشق ناكام مرا بوسيد و رفت
با همه جور و جفايش ناگهان * قطره اشكى بر زمين باريد و رفت
بر همه دنيا بگو « رسوا » چرا ؟ * يار ما بر حال ما خنديد و رفت ؟ !
مهجور
او كه از ديده چو يك اشك چكيدهست منم * با دلى غمزده يك خنده نديدهست منم
آنكه در وادى ارشاد به شوق هوسى * آتش دوزخ دادار خريدهست منم
او كه با نغمهى ناشاد دلى داشت غمين * نعرهى شادى مستانه شنيدهست منم
او كه چون ريشه بجا ماند و نشد همره باد * با پر صبر ز شب پرده دريدهست منم
او كه در دايرهى عشق به اميد وصال * از گل وصل يكى غنچه نچيدست منم
او كه از مرز حيا تا به جنون و مستى * از لب باده گل خاطره چيدست منم
او كه از دورى ليلا شده مجنون « رسوا » * بر سر عشق بتان پرده كشيدهست منم
طريق دلربائى
غريو مهربانى را كسى جز من نمىفهمد * نداى آشنايى را كسى جز من نمىفهمد
پريشان و ملولم من از اين بازار نامردى * پيام آسمانى را كسى جز من نمىفهمد
گرفتار و پريشانم ز دست اين دل صادق * صداى بينوايى را كسى جز من نمىفهمد
هواى عاشقى دارد دل تنگ و ملول من * طريق دلربايى را كسى جز من نمىفهمد
نگاهم را تو باور كن كه از جانم خبر دارد * زبان بىزبانى را كسى جز من نمىفهمد
بيا يكبار ديگر بر دل تنگم نظر افكن * كه تاوان جدائى را كسى جز من نمىفهمد
گرفتم آشنا بودى تو با برنامهى هجران * نواى ناتوانى را كسى جز من نمىفهمد